پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - بعضى از آيات موزون افتاده - امید م
بعضى از آيات موزون افتاده
امید م
اشاره
زنده ياد "مهدى اخوان ثالث (م.اميد) - كه شهريور ماه مصادف با درگذشت اوست، از معدود شاعران نوپردازى است كه احاطه و اشرافى مثال زدنى بر فرهنگ و ادبِ ايرانى و اسلامى داشت كه در شعر و نثرِ او نيز بر اين مدعا شاهدهاست.
به تأسى از ادب "اُذكْرُوا موْتاكُمْ بِالْخَير" برشهايى از يك مقاله بلند اخوان را برگزيدهايم. اين مقاله براى بار نخست از سوى اخوان به يادنامه "علامه امينى" تقديم شده است، با تقديم نامهاى چنين سرشار از حرمت و تكريم؛
هديّتى كوچك، از كمتر كمترينان، براى يادنامه پاكمرد بزرگوار و گرانمايه: علامه امينى
شهيد شيوه ارجمندى عالى مقدار كه تمامت بود و نبود خويش را وقف هدف بزرگ و معنويت پرشكوه و درخشانى كرده كه براى همگنان عالم گرامى و پر ارج و عزت است و سودمند و كرامتند.
م. اميد
مىدانيم كه بعضى از آيات قرآن، چنان كه به نظر مىرسد، موزون افتاده است. يعنى گهگاه آيهاى به تمامى، يا قسمتى از آيتى، يا دو سه آيه از آيات پشت سرهم، وزناً منطبق با بحرى يا مزاحف بحرى از بحور عروضى مىافتد، چنان كه مىتوان مصرعهايى در بحور مختلف از آن آيات استخراج كرد، فى المثل »لَنْ تَنالُوا البِرَّ حتى تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّون« كه تقريباً كمى بيش از شطرى، شطر ابتداى آيه ٩٢، از سوره ٣ (آل عمران) است وزناً منطبق است با بحر رَمَلُ مُثَمَّنِ سالم در عروض فارسى (در عربى مُرَبَّع است نه مُثَمَّن، يعنى يك بيت مُثَمَّن فارسى در اين بحر دو بيت عربى است) كه بدين گونه تقطيع مىتوان كرد:
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن.
اين نمونه عبارتى و جملهاى موزون بود از قرآن، كه تمامت يك آيه نبود، بلكه چند كلمه بود از ابتداى آيهاى همچنان كه ممكن است قسمتى از ميانه يا انتهاى يك آيه موزون افتاده باشد و منطبق با بحرى از بحور كه بتوان مصرعى از آن استخراج كرد، يا در مصرعى و يا بيتى تضمين كرد.
گاه بعضى آيات به تمامى (يك آيه تمام مثلاً) اين چنين حالى دارد، كه موزون افتاده است و منطبق است با بحرى از بحور عروضى كه مىتوان مصرعى تمام را تشكيل دهد، گاهى موزون كامل و تمام و كاملاً منطبق با افاعيل و اركان بحر است بى هيچ زحاف و علت، يعنى بدون سكته و لنگيدن، مثل همان شاهد سابق: »لَنْ تَنالُوا البِرَّ حتى تُنْفِقُوا« كه وزنش كامل است بى هيچ سكته و زحاف، و گاهى با اندك زحاف و سكته و لنگيدن، مىتوان عبارت يا آيتى قرآنى را در بحرى گنجانيد. البته اين حكم و حال مربوط به زبان فارسى است كه عروضش كوچكترين و مختصرترين زحاف و سكته را نشان مىدهد، و الّا در عروض عرب به قدرى زحافات ثقيل فراوان است و به قدرى اجازات شاعر عرب در اختيار زحافات مختلف هر بحر وسيع است كه در خيلى موارد، موزون، و غيرموزون بودن اشعار عرب، در ذائقه و ذوق ساده و هموار ايرانى چندان تفاوتى ندارد و يحتمل از همين جهات است كه ظريفى چون عبيد زاكانى در لغتنامه و فرهنگ نقيضى و هزلآميز خود »ناموزون« را »شعر عرب« معنى كرده است.
بارى، مثال و شاهد آنكه يك آيه به تمامى موزون افتاده منطبق با بحرى از بحور است، آيه اول سوره ٤٨ (الفتح) است. با حذف تنوين و اصطلاح وقف حرف آخر كلمه آخر آيه، بدينگونه: »اِنّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبيناً« كه تقرياً بر وزن مستفعلن مفتعلن فاعلن« يا فعل اخير »فاعلات« - اتفاق افتاده است كه، با قطع نظر از مختصر زحاف، يعنى با اندك مسامحه مىتوان اين آيه را مصرعى از رجزهاى عرب، يا از بحر سريع عرب و عجم به شمار آورد. با توجه به اينكه در بحر سريع فارسى، فعل اول از افاعيل عروضى نيز بايد »مفتعلن« باشد نه »مستفعلن«. به عبارت ديگر با همان مختصر مسامحه كه ذكر شد مىتوان »مستفعلن مفتعلن فاعلات« را به جاى »مفتعلن مفتعلن فاعلات« پذيرفت.
مىدانيم كه صاحب طبعان و شعرايى كه با قرآن سروكار و آشنايى داشتهاند - عرب و عجم - از ديرباز متوجه اين فقرات موزون يا نزديك به موزون در قرآن بودهاند و در اين زمينه كارها كردهاند به جد و غيرجد، از اقتباس و تحليل و نقل و تضمين - تضمين جدى و تضمين هزلى و تقيضى - و غيره و غيره، كه من جمله در شعر فارسى از قديمىترين ايام تا كنون نشانههاى انواع و اقسام اين اقتباسها و استفادهها مشهود و مشهور است. از{P - گو اينكه مطلب مورد بحث ما در اين يادداشت، تضمين و نقل آيات موزون افتاده قرآن در شعر فارسى به عين لفظ و عبارت قرآنى است نه اقتباس معانى و نقل استشهاد مفاد و مطالب آيات، ولى در اين مورد به طور كلى به اشارتى ذيلى در اين حاشيه مىتوان راجع به »انواع و اقسام استفادهها و اقتباسهاى شعراى فارسى زبان از قرآن« اين را هم متذكر شد كه در كتب قديم و جديد »فن بديع« بعضى از صنايع بديعى نيز مربوط به قرآن است و مثلا در كهنترين كتاب فارسى موجود در اين فن (ترجمان البلاغه) مىبينيم كه بعضى فصلها و صنعتها به همين امر يعنى اقتباس معنوى از آيات قرآنى - اختصاص يافته، از قبيل صنعت »تقريب الامثال بالآيات«، يعنى پيدا كردن امثالى از فارسى كه معناىشان نزديك به معانى آيات قرآن باشد، يا »تقريب الابيات بالآيات« و از اين قبيل.
(رجوع شود به شرح شواهد اين اقسام و صنايع در »ترجمان البلاغه« كه از فصول اواخر اين كتاب كهن است).
بعضى استثناها مثل فردوسى و خيام و فخرالدين اسعد و زردشت بهرام پژدو و ديگر بزرگان شيفته ايران پيش از اسلام گذشته، ديگر كمتر شاعرى است از مشاهير و بزرگان شعر و ادب فارسى كه چنين نقل و تضمينها نداشته باشد، منتها بعضى بيشتر - سنايى و مولوى - و بعضى كمتر مثل حافظ (با وجود آنكه حافظ تخلص خود را از »حفظ« قرآن داشته و به قول خودش »در چارده روايت« هم از حافظان بوده، شغل شاغل و رسمى او اين بوده است، چون خوش آواز بوده، حالا امر شاعرى و اعتقادى او كه مىگويد: »هرچه كردم همه از دولت قرآن كردم« بماند. براى معنى حافظ - اصطلاحاً- به كتب معتبر لغت رجوع كنيد. در تذكره »مجالس لنفائس« امير عليشير، نام چند حافظ ديگر هم آمده، قديمها نمىگذاشتند هر بدصدا يا بچهاى با صداى دو رگه خروسى بيايد براى جمع (آن هم به آواى بلند و در راديو و تلويزيون) قرآن بخواند كه مصداق اين بيت مشهور سعدى باشد كه فرمود:
گر تو قرآن بدين نمط خوانى ببر رونق مسلمانى!
(به داستان مولانا در مثنوى و مؤذن بدآواز در »ديار كفر« هم رجوع كنيد) و حافظ در عين حال باز هم از اين دست اقتباس و تضمينها دارد و مثلا در اواخر ديوانش - ضمن قطعات او - يك قطعه دوبيتى است كه در آن گوينده چند كلمه از آخر يك آيه و چند كلمه از آغاز آيه بعدى را - با حذف يك كلمه - تضمين كرده است و از آن بيتى ساخته است در بحر متقارب، پس اين هم خود باز نوعى است از انواع همان استفاده از آيات موزون در شعر - كه قبلا اشاره كرديم كه صاحب طبعان به انواع و اقسام از آن گونه آيات استفادهها كردهاند - و اين كار او، يا منسوب به او نيز، همان تضمين عباراتى از آيات قرآنى است با حذف بعضى كلمات كه در وزن مختار نمىگنجد - و البته حذف و اختيارى به اقتضاى معنا مورد حاجت. اين را هم گفته باشم كه حافظ برداشتهاى اشارى و استعارى و معنوى از قرآن بسيار دارد كه از موضوع بحث ما خارج است. ما در نقل و تضمين عين كلمات و آيات موزون افتاده صحبت مىكنيم.
البته اين فقره به كلى از بحث و يادداشت ما خارج است كه بعضى شعرا - مثلاً سنايى، عطار، مولانا كه سخت به اين شيوه مولعاند و مثنوىهايشان پر است از اين قسم - آيات مورد حاجت مباحث خود را در كسوتى تحليل و ترجمه گونه، از سياق و اسلوب عربى كما بيش بيرون و برهنه مىكنند، و يا با تحليل معنوى مفاد و مفهوم و با تذكر غرض آيات، اشارهوار يك دو سه كلمه هم از عين الفاظ آيه را احيانا پس و پيش افتاده و نه به حال و هنجار اصل، در مصرعى يا بيتى يا بيش مىآورند، خواه در آغاز، يا ميانه، يا پايان مصرعها، كه اين قسم (كه مىتوان تحليل و ترجمه گونه و تضمين اشارى ناميدش) به چند علت از بحث ما خارج است:
اول آنكه مقصود ما از اين يادداشت، آيات اتفاقاً موزون عروضى افتاده است، يعنى آياتى كه حداقل يك مصرع يا بيشتر كلمات يك مصرع - احيانا منهاى يك دو كلمه - در بحرى از بحور بتواند بود، نه كمتر، گيرم يك آيه باشد يا بيشتر، يا قسمتى از يك يا دو آيه، چنان كه گذشت.
ثانياً در كسوت اصل و كمابيش عين عبارت قرآن باشد و حتى المقدور بدون تغيير و تصرف.
ثالثاً اگر هم عبارت موزون مأخوذ، عين محض اصل كلمات قرآنى نيست، و تمامت و درستى وزن، تغيير و تصرفى را موجب و مستلزم شده، آن تصرف جزئى و تغيير نامحسوس بسيار بسيار مختصر و اندك بايستى بوده باشد، و فى المثل در شؤون و امور فرعى و حواشى، نه اصلى و متنى. وانگهى بيشتر از مقوله حذف و كاهش باشد، نه نظير اين تغيير و تصرف كه حافظ زمينى ما در محفوظ آسمانى خود روا داشته است، و اينك قريباً نقل خواهيم كرد. اندكى قبل از اين در متن گفتيم كه حافظ با انكه تخلص از حفظ قران دارد و دعوى از بر خواندن قرآن به چهارده روايت كرده است و مسلما انس كامل و آشنايى تمام با اين »كتاب كريم« داشته، تا آنجا كه مىگويد: »هرچه كردم همه از دولت قرآن كردم«. با اين همه با »ما توقع« از او و نسبت به بعضى شعراى ديگر كرد تضمين و نقل آيات قرآنى كمتر گشته است. حافظ در شعر خود با قرآن بيشتر معامله تحليل و ترجمه و اقتباس و اشاره داشته، تا تضمين محض و صريح، با اين وصف نه چنين است كه تضمين اصلا نداشته باشد، چون گذشته از قطعهاى از او كه در متن نقل شده، بعضى تضمينات ديگر نيز دارد. مثلا: »و لعلى لك آت بشهاب قبس« و نيز مثلا اين تضمين بسيار مشهور او كه شاهد فقره مورد بحث متن است، يعنى تضمينى يا تصرف و تغييرى بس مختصر و جزئى، آن هم در امور فرعى و حواشى، نه اصلى و متنى، چنان كه در مطلع غزل تازه طرح خود مىگويد:
شب وصل است و طى شد نامه هجر سلام فيه حتى مطلع الفجر
كه مصرع دوم اين مطلع، آيهاى تمام است با اندك تصرف در امرى جزئى. و اصل آن كه پنجمين و آخرين آيه سوره وردى و حرزى »قدر« است، اين چنين است: »سلام هى حتى مطلع الفجر« كه شايد در عروض عرب اين تصرف و تغيير ضرورى نباشد، اما حافظ به حكم ذوق فارسى گويى، آن هم غزل فارسى، به ضرورت وزن »هى« را »فيه« كرده است.
ضمنا اين نكته را نيز - كه در اثبات و قبول آن هم هيچ اصرارى ندارم - بگويم، و اين حاشيه را تمام كنم، و آن اينكه، اغلب مترجمين و مفسرين فارسى در معنا و تفسير اين ايه معمولا مىگويند سلامت و ايمنى و درستى باد - يا هست - آن شب را، درستى است و ايمنى در آن شب تا سپيدهدمان، حال آنكه مقام و كلام به حكم طلب ذوق مقتضى »سلام« به معنا درود و آفرين نيز هست، يعنى همين كه امروز از لفظ سلام در سلام كردن بر دوست و آشنا به خاطر ما مىگذرد (گو اينكه در همين سلام و عليك معمولى هم معنا اصلى قديمى همان سلامت و... بوده، اما امروزه معنا ثانوى درود وخوشامد و آفرين بيشتر متبادر به خاطر است) به هر حال در شعر حافظ كه به ذوق من معنى درود و آفرين خوشتر مىآيد: درود و سلامى چون پيغام آشنا كه نفس روحپرور است، يا چرا در توضيح سخن حافظ از ديگرى عاريت بگيريم؟ هم از خود او خوشتر و رساتر است، بله، درود و »سلامى چون بوى خوش آشنايى«.
افزايش، از قبيل حذف الف و لام تعريف، يا حذف تنوين، يا ضرورت ساكن كردن حرف متحركى، جزم و وقف بعضى حركات حروف آخر كلمات، يا متحرك كردن ساكنى، يا در حد نهايت، حذف كلمه مترادفى و از اين گونه كارها، به شرط آنكه معنى تغيير نكند و هيأت لفظى و معنوى و حال و هنجار آيه قرآنى از آسيب دگرگونى مصون بماند و اصالت ظاهر و باطن آن دستخوش قلب و غش نگردد. اگرچه - فى المثل- آن تضمين، نتيجه و معنى را احيانا از بابى به باب ديگر برده باشد.
به هر حال از مقصود يادداشت دور نيفتيم كه مىگفتيم بعضى آيات قرآن كريم موزون افتاده است و صاحب طبعانى كه با قرآن و سروكار داشتهاند، به اين معنا متوجه بودهاند و از آن آيات به انواع و اقسامى كه قبلاً اشاره كرديم، در شعر فارسى، استفاده كردهاند، مخصوصاً كسانى كه سروكارشان با قرآن بيشتر بوده است، تا آنجا كه بعضى اصلاً حافظ قرآن بودهاند، چنان چون حافظ شيراز كه شايد مشهورترين اطّلاع و شنيده مربوط به او نزد خاص و عام، همين معنا باشد، كه تخلّص از همين رهگذر داشته است. و به هر حال خود حافظ در اشعارش مكرّر از قرآن دانى و قرآن خوانى خويش ياد كرده، »به قرآنى كه اندر سينه« داشته سوگند خورده است و حتى گفته است قرآن را از بر در چهارده روايت مىتوانسته است خواند.
بارى اين نوع اخير كه - با جزئى تصرف مختصر چنان كه گذشت - آياتى غيرموزون، موزون بشود، اگرچه ظاهراً از مقوله »موزون اتفاق افتادن آيات« اندكى بيرون مىنمايد. ولى در حقيقت و باطن امر - با توجه به شرايطى كه ذكر شد - هم از آن مقوله است، مگر آنكه قصد مناقشه لفظى و مكابره داشته باشيم، والّا اين نيز قسمى از همان اقسام است و به هر حال آيتى از آيات يا قسمتى از همان آيات قرآن است نه كلام ديگر كه - گيرم با جزئى تصرف مختصر - وزناً با بحرى از بحور منطبق شده و همچنان از لحاظ قائل و راوى من غير عمد، يعنى صاحب طبعى از صاحب طبعان آشنا با قرآن، وزن و بحر را در عبارات و آيات قرآنى كشف و پيدا كرده است فى المثل حافظ شيراز، در اين قطعه كه قبلاً به آن اشاره كرديم - و اين قطعه در همه نسخههاى معتبر و مشهور ديوان حافظ آمده است: قدسى، خلخالى، پژمان، قزوينى، انجوى و غيره -:
تو نيك و بد خود هم از خود بپرس چرا بايدت ديگرى محتسب
و من يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَلْ لَهُ
وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثْ لايَحْتَسب
كه بيت دوم تماماً از قرآن است، كه در اين قطعه بحر متقارب تضمين شده است و در قرآن از سوره ٦٥ (طلاق) قسمت اخير آيه دوم و قسمت اول آيه سوم است كه با حذف يك كلمه در اين قطعه حافظ آمده است. و اصل تمام اين دو قسمت از دو آيه - نه تمام دو آيه - كه از كلمات بسيار مشهور قرآنى است، اين است: ».. و من يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مُخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثْ لايَحْتَسب...« كه »مخرجا« همان كلمه محذوف در بيت - آخرين كلمه از آيه دوم سوره طلاق است و بعد از آن الى آخر بيت، قسمت اول از آيه سوم آن سوره است. و حافظ (اگر قطعه يقيناً از او باشد و به هر حال گوينده اين قطعه و تضمين كننده آن كلمات قرآنى) براى تضمين خود چند كار، از جمله آنها كه گفتيم، كرده است و همه در جهت كاهش به منظور گنجاندن و به اصطلاح آداپته كردن عبارت قرآنى به بحر مختار خود. واضحتر از همه حذف »مخرجا« است كه يك »فعولن« (در واقع ظاهر »لن فعو« كه وزنا همان است) زايد بر بحر مختار دارد، و ديگر ساكن كردن حرف »ب« است در »لايحتسب«.
اگرچه به اصل موضوع يادداشت ما مربوط نيست، اما بد نيست تتميماً گفته شود كه حذف »مخرجا« مخلّ معنى است و بدون آن كلمه، جمله و معنا ناقص و ناتمام مىماند، چنان كه واضح است، چون معنا »تحت اللفظى« بيت چنين مىشود: »و كسى كه بترسد از خدا، قرار مىدهد، مىنهد [خدا] براى او... و روزى مىدهدش از جايى كه حساب و گمان [هم] نمىكرده، نقص جمله اول آشكار است، خدا چى مىنهد، چى قرار مىدهد؟ جواب در آيه هست كه درست حذف شده: مخرج، راه درآمد، و بيرون شد. و اين حذف لابد با تقدير ضمنى كلمه محذوف صورت گرفته و با اتكا به اطلاع خواننده گويا، كه بگذريم. بنا به اين »علت« آشكار و بعضى قراين ذوقى از جمله ارتباط بين دو بيت (و حتى كراهت قافيه) كه گويى بيت اول براى تضمين كلمات موزون قرآنى »ساخته« شده و اِلّا معنى و ماحصل بيت اول قطعه، به بيت دوم هيچ ربطى ندارد و حافظ سخن بىربط نمىگويد. و فقط نفس تضمين، هدف گوينده بوده است لاغير. بنا به اين مقدمات براى من دشوار است كه بپذيرم اين قطعه سروده حضرت خواجه باشد با آن حذف مخلّ جبرانناپذير. تصور مىكنم كاتب صاحب طبعى كه آن عبارت موزون قرآن را در خاطر مىداشته بوده، هنگام كتابت ديوان خواجه اين قطعه را ساخته و در ديوان انداخته باشد؟ البته اين حدس و گمان است و تا سند معتبر نباشد، يقين نتوان كرد، و عجالتاً بنا به ضبط نسخهها بايد آن را از جملگى ديوان حافظ شمرد.
ديگر از نمونههاى بالنسبه مشهور آياتى كه با اندك تغيير و تصرف موزون شده و در شعر به صورت بينابين »اقتباس و تضمين« نقل گرديده، يكى هم اين آيهها و كلمات قرآنى است كه در بيتى از حافظ آمده است، در غزلى به مطلع:
عمر بگذشت به بى حاصلى و بوالهوسى اى پسر جام مِيَم ده كه به پيرى برسى
مىگويد:
لَمَعَ الْبَرْقُ مِنَ الطُّورِ، وَ آنَسْتُ بِهِ
فَلَعَلّى لَكَ آتٍ بِشَهابٍ قَبَس اين بيت اقتباس است از سه آيه قرآن ملفقا [= به تلفيق] با يكديگر، با اندك تصرفى در آن، و هر سه آيه راجع است به حكايت حضرت موسى(ع) و ديدن او آتشى از دور بر درخت عوسج در وادى مقدس طوى، در جانب كوه طور. »و چون خاست از آن آتش پارهاى برگيرد، آوازى از آن درخت شنيد كه: من پروردگار تو هستم اى موسى، نعلين بيرون كن كه تو بر جاى پاكى« و آن سه آيه اين است:
»و هل اتاك حديث موسى، اذا رأى نارا، فقال لأهله امكثوا انّى آنست نارا لعلى آتيكم منها بقبس او أجد على النار هدى«. »اذ قال موسى لأهله انى آنست نارا سآتيكم منها بخبرٍ أو آتيكم بشهابٍ قبس لعلكم تصطلون«.
»فلما قضى موسى الاجل و سار بأهله، آنس من جانب الطور نارا، قال لأهله امكثوا انى آنست نارا لعلى آتيكم منها بخبر او جذوة من النار لعلكم تصطلون.««
البته اين شاهد - چنان كه گفتيم - از مقوله تضمين و اقتباس آيات قرآنى است و نقل به تصرف، نه محضا آياتى كه موزون افتاده است، كه مقصود ما در متن اين مقاله فقط همين گونه آيات است. اما چون اين اقسام هم با بحث مختصر ما همسايگى دارد، نمونه را شاهدى نقل كرديم تا جهات افتراق و اشتراك قسم مورد بحث ما با اقسام مذكور روشن شود، واِلّا مىدانيم گذشته از شعر عربى كه حال و حسابى معلوم و جداگانه دارد، در شعر فارسى نيز از قديمىترين ايام، نقل و تضمين يا به اصطلاح اهل بديع »اقتباس« آيات قرآنى فصلى مبسوط و بابى جداگانه دارد، كه اشكال و اقسام مختلف آن را مىتوان در كتب فن بديع ديد؛ از قديمىترين كتب معتبر اين فن در فارسى مثل ترجمان البلاغه تأليف محمد بن عمر رادويانى و انتحال و سلخ آن، يعنى حدائق السحر تأليف رشيد و طواط گرفته تا ابدع البدايع مفصلترين و آخرين تأليف معتبر فارسى در اين فن، در ذيل عناوينى از قبيل »اقتباس« و »تقريب الآيات بالابيات« و غيره كه با آيات قرآنى سر و كار دارد. و بيش از اين به آن پرداختن از دايره خاص بحث بيرون خواهد بود، پس به همين قدر اكتفا مىكنيم.
و هم از نوع نقل و اقتباس حافظ است - و نمونهاى قديمتر هم - آنچه در اين ابيات »لامعى جرجانى« مىبينيم، شاعر مشهور متقدم، منوچهرىِ دوم در شعر طبيعى و طبيعت ستايى و قصايد عرب شمايل در اوصاف باديه و ندبه و زارى بر رَبْع و اَطال و دَمَن و بقاياى يادگارهاى معشوقه سفر كرده و منازل متروك او، كه به قول مرحوم علامه قزوينى - در همان مقاله »تضمينهاى حافظ« -: »اعجاز نخل خاويه، و ماء منهمر، و عزيز مقتدر، و امر قدقدر، چهار اقتباس است از چهار آيه قرآن«. و در اين ابيات اگرچه الفاظ عربى مهجور، شعر »فارسى« را »غليظ« و »قح« كرده است كه شايد براى خواننده امروزى ثقيل باشد، ولى براى فارسى زبان »مسلمان و قرآن خوان و مأنوس با آيات« - كه امروز نادر به هم مىرسد - چندان دور از ذهن نباشد. و به هر حال اگر فقط لطف و تماميت »معنى« كافى باشد، ابيات خوبى است:
بى آب مانده مصنعش، بىبار مانده مرتعش در قاعهاى بلقعش، خيل شياطين رازجل
سهمش چو سهم هاويه، صد بيم در هر زاويه اعجاز نخل خاويه، ديوار بامش را مثل
كرده به ماء منهمر، ويران عزيز مقتدر الّا به امر قَدْقُدِر، نتوان چنان كردن عمل
پس اين طور آيات هم منظور ما نيست و نه نيز آياتى كه در قسمتى از بيت يا مصرعى موزون گنجد، يعنى با افزودن كلماتى در ابتدا يا انتهاى آن يك مصرع موزون شود، چنان كه در اين بيت سعدى مىبينيم - به نقل از همان مقاله قزوينى -:
مرا شكيب نمىباشد، اى مسلمانان
ز روى خوب، »لكم دينكم، ولى دينى«
بارى، از انواع و اقسام آيات موزون افتاده قرآن مىگفتيم. به نظرم مىآيد كه چندى پيش رساله گونهاى مختصر ديدم (اگر حافظهام غلط نكند از اديب الممالك فراهانى؟ يا يكى از اقران او؟ چون در حال تحرير اين مقاله به آن رساله دسترس ندارم، متأسفانه به هيچ وجه قطع و يقين نمىتوانم كرد) كه در آن، اين گونه آيات موزون افتاده قرآن را جمع كرده بود و شايد نصاب مانند، هر يك راهم با ذكر اسم بحر و ذكر افاعيل تقطيع آن بحر در قطعهاى گنجانده بود كه، از جمله كارهاى فراوان و عظيمى كه راجع به قرآن در زبانهاى مختلف شده است و كتابهاى بزرگ و كوچك كه نوشتهاند، در زبان فارسى اين هم - سى چهل صفحه - فى حد ذاته براى خود كاركى بود. و تا آنجا كه به يادم مانده اغلب بحور هم بحورى بود - و با زحافاتى - يا مشترك بين فارسى و عربى يا خاص فارسى زبانان و{P - مثلا از جمله بحور مشترك عرب و عجم يكى هم بحر »متقارب« است، كه در ديوان منسوب به حضرت على بن ابى طالب(ع)، قصيده مشهورى است در اين بحر كه در اوصاف قيامت سروده شده است و در آن ابياتى است متضمن بعضى از آيات قرآن در سوره ٩٩ (زلزال) در اين تضمين و اقتباس، گاه عين آيات نقل شده است و گاه - يا بهتر است بگوييم اغلب - با تصرف و تغيير، كه چند و چون اين تضمين و تصرف، در مقابله آيات سوره و ابيات قصيده منسوب به امام(ع) معلوم و مشخص تواند شد. اگر كسى پى جوى اين مقصود شود، مقابلهاى آسان است و هر دو متن در دسترس همان، اينك از آن قصده:
اذا اقربت ساعة، يا لها
و زلزلت الارض زلزالها
تير الجبال على سرعة
كمر السحابترى حالها
و... الخ
و من نيز در اين طرح، قصيدهاى دارم از قصايد »ارغنونى« در وصف شب كه چنين مىآغازد:
چو گسترد تارك شب بالها
تو گفتى دگرگونه شد حالها
و چنين مىفرجامد:
در آن پرده گفتم كه گويد على(ع)
»اذا اقربت ساعة، يالها«
به ديوان »اميد« اين يادگار
بماند پس از مرگ او سالها
ملايم طبع و ذوق ايشان، فقط تك و توكى از بحور خاص عرب را داشت، شايد مثل بحر طويل كه باز كم و بيش با بعضى گذشتها، سالم و ساده آن نزد بعضى از ذوقهاى خواص مردم فارسى زبان شايد قابل پذيرش تواند بود، واِلّا اگر بنا باشد بحور متداول در عرب با آن زحافات و علل و اجازات عجيب و غريب كه ايشان دارند، ملاك و ميزان كار باشد، كه گمان مىكنم همه آيات قرآن را و غير قرآن، هر كلام ناموزون ديگرى را بتوان تكه تكه در آن بحور با آن اجازات گل و گشاد گنجاند. مرحوم صفى عليشاه نيز در ديوانش قصيدهاى دارددر بحر »سريع و رجز عربى« در هم كه قصيده بلند - يعنى طولانى و دراز -ى است كه در تولد حضرت على(ع) گفته است و در آن مخصوصاً در مصرعهاى دوم بعضى آيات قرآنى را - بعضا با همان گونه تصرفات - تضمين كرده، اما از لحاظ قوافى شايگان بسيار دارد، چون به حكم قافيه و ضرورت اغلب »ين« علامت جمع عربى را فاقيه كرده است. مطلع و بعضى ابيات آن قصيده صفى عليشاه رحمة الله عليه را كه بحث ما مىخورد اينجا نقل مىكنيم:
به سيزده از رجب آن بى قرين عيان شد از غيب خفا بر زمين
»نصر من الله و فتح قريب فتوح و نصرى كه ندارد قرين
ز فتحها سرآمد اين بود و گفت:
»انا فتحنالك فتحا مبين«
فينظر الانسان مم خلق
»تبارك الله احسن الخالقين«
و نيز: »ايّاه نعبد و به نستعين« و نيز »وجوههم يومئذ ناضره« »انا كذالك نجزى المحسنين« و از همين قبيل چه بسيار كه تركجوشى، يا ديگجوش و در هم جوشى است درويشوار. با اين همه رحمة الله على قائله. براى تمام اين قصيده رجوع به ديوان صفى عليشاه، چاپ ١٣٣٦، ص ٢٠٩، با مقدمه دكتر تقى تفضلى.
خلاصه، آن رساله اكنون كه اين يادداشت را مىنويسم، دم دستم نيست كه دوباره ببينم چگونه است؟ و مأخذ كارش چههاست؟ دقت ديد و گزينش از چه سان است؟ تصفّحى مختصر كرده است، يا اينكه استقراى مبسوط تا حد استقصا داشته؟ و چه و چهها، و آنگاه فى المثل يكى از سورههاى كوتاه يا متوسط قرآن را (از لحاظ تفصيل و بسط يا اختيار) با اين توجه بخوانم و ببينم تمام تكههاى موزون افتاده اين كتاب بزرگ در آن رساله جمع آمده است يا نه. از حدود صفحات آن كه به خاطرم مانده است كه تقريبا گويا سى چهل صفحه بيشتر نبود، گمان نمىكنم با استقرا و استقصاى تمام قرآن را از اين لحاظ مورد توجه و دقت قرار داده بوده باشد، و حتى فكر مىكنم او بنا به آنچه در مآخذ قديمى و قبلى آمده كار كرده باشد، و قطعات منظوم نصاب مانند خود را ساخته باشد و الا اگر شخصا به دقت، با اين مقصود و منظور، قرآن را از نظر مىگذراند، شايد خيلى بيش از سى چهل صفحه مطلب جمع مىكرد (البته صحت همه اين حرفها و اين محاكمه و محكوميت غيابى بستگى دارد به دوباره ديدن آن رساله گونه).
پى نوشتها:
١- بايستى در اول مقاله مىآوردم كه چرا عنوان مقاله »آيات موزون افتاده« است؟ كفّار و منكران و بتپرستان و اعيار كفرانديش عرب، حتى ازخويشان نزديك پيامبر(ص) از عموها در صدر اسلام، كه آيات شريف قران كريم را فصيح و بليغ و شعرگونه و بعضاً موزون مىديدند، در مقابله و مبارزه با پيامبر(ص) و كلام مؤثرش در اعراب و ياران او، براى آزار و تحقير او مىگفتند (استغفرالله): وى مجنون و شاعر و... چه و چههاست. در قرآن صريحاً آمده است كه: بگو من نه شاعرم، نه مجنون الخ. قدما - چه عرب و چه عجم - كه درباره شعر بحث و نقد كردهاند، احتراماً براى اينكه آيات موزون افتاده قرآن مجيد را شعر شمارند، در تعريفهايى كه از شعر به دست دادهاند »موزونِ مقصود« يا »موزونِ به قصد« را هم گنجاندهاند كه اگر - مخصوصاً عرب - در آيات قرآنى، عبارتى، آيهاى، سختى موزون پيدا كرد آن را شعر نپندارد و پيامر(ص) راهم شاعر.